یکشنبه15دی92

سلام گل دخترم.دوستت دارم و دلم خیلی برات تنگ شده.امروز بعد چند هفته مثل زمونای قبل رفتی مهد و من هم آسوده اومدم اداره.
به دوستان گلم هم سلام میکنم .دلم برای همه تون تنگ شده. هفته ای که گذشت هفته پر ماجرایی بود و چون از لحاظ روحی خیلی اذیت شدم نمیخوام چیزی درباره ش بگم.بگذریم.
آویسا خانوم همیشه موقع خواب دوست داره بغلش کنم و راه برم.الانا که دختر عسل بزرگ شده و بنده هم کمی پیر و تقریباً دارای درد کمر.سعی می کنم که راضی بشه و کنارم بخوابه. معمولاً در این مواقع بابا رضا به کمکم می آد که:دخترم! اگه مامان بغلت کنه کمرش درد میگیره مجبور میشه بره بیمارستان و دکتر بهش میگه باید استراحت کنی اونوقت من و تو تنها می مونیم تو خونه. تو که دوست نداری مگه نه؟اونم به اجبار می پذیره.
القصه دیشب بنده از فرط خستگی کار و البته از لحاظ روحی زودتر از بقیه به خواب ناز رفتم. آویسا طبق معمول رفت سراغ باباش که چی:بابایی بغلم کن. ..."دخترم بیا کنارم بخواب"..."اگه بغلم کنی باید بری بیمارستان بابا؟؟!!!"اینم قیافه بابا




یکشنبه15دی92
